X
تبلیغات
تقدیم به لبهای بسته/از طرف قلب شکسته

تقدیم به لبهای بسته/از طرف قلب شکسته

روز مادر مبارک

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند كه فردا مرا به زمين مي فرستي
اما من به اين كوچكي و ناتواني
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از ميان فرشتگان بيشمارم
يكي را براي تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامي و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اينجا در بهشت من جز خنديدن
و آواز و شادي كاري ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد :
من چطور مي توانم بفهمم
كه مردم چه مي گويند در حالي
كه زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ي تو زيباترين وشيرين ترين
واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوري به تو ياد خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟

و خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟
"فرشته ات دستهاي تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو مي آموزد كه چگونه دعا كني."

كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام كه در زمين انسانهاي بد
هم زندگي مي كنند. چه كسي
از من محافظت خواهد كرد؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتي اگر به
قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد :
اما من هميشه به اين دليل
كه نمي توانم تو را ببينم
غمگين خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات هميشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من هميشه در كنار تو هستم.

در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهايي از زمين به گوش مي رسيد.

كودك مي دانست كه بزودي
بايد سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامي از خداوند پرسيد :

خدايا اگر بايد هم اكنون به دنيا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهميتي ندارد

ولي مي تواني او را "مادر" صدا كني.

ب ن۱:این آخرین مطلب ثبت شده در این وبلاگ هست.

ب ن۲: این وبلاگ با تمام خاطره های بد و خوبش بسته شد.

ب ن۳:از همه حلالیت میخوام.

برای همیشه خداحافظ

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 21:37  توسط ساناز  | 

چه آسان شکستم!

 

امشب تمام ستاره های آسمان گریه می کنند...

امشب تمام مرغان آسمان اشک می ریزند...

امشب اشکی از چشمی می ریزد...

امشب قلبی می شکند و صدای شکستن آن به آسمان می رسد.

اما نمی دانم چرا به گوش او صدایی نمی رسد؟

من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم...

نمی دانم خدایی هست؟ اگر هست چه خدای خاموشی است...

از این همه خاموشی دلم می گیرد و دوست دارم فریاد بزنم...

آخر با که بگویم درد این قلب شکسته را؟

آخر با که بگویم قلب من عاشق قلبی ایست که با سنگ بیابان فرقی ندارد؟

قلب من عاشق قلبی است که اصلا قلب نیست...

دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که صدای فریادم قلب خدا را به لرزه بی اندازد...

دلم می خواهد فریاد بزنم و به خدا بگویم: تو چطور می توانی این همه نا عدالتی را ببینی

و به صدا در نیایی؟

مگر نه اینکه می گویند تو بخشنده ای؟ پس گناهانم را ببخش...

مگر نه اینکه می گویند تو رحیمی؟ پس چرا به من رحم نمی کنی؟

پس رحمتت کجاست؟

خدایا به او بگو...به او بگو دوستش دارم...

به او بگو: باز هم دوستت خواهم داشت...

باش، آری فقط باش...

بودنت کافیست...

که بودنت جانشین همه نبودنهاست...

فقط باش تا همیشه که این تمام آرزوی من است...

ای کاش قلب سنگیت که درون سینه یخ بسته است،

ذره ای از قلب من خبر داشت و حس می کرد که چطور با تو یک رنگ و صادق بودم...

من می بوسم قلب سنگی تو را که صادق بودی و

با شهامت نمی خواستی و نمی خواهی با دروغ با من باشی...

 


این پست برای من نیست، حرف دل خیلی هاست و چون خیلی به دلم نشست نوشتم.

تصمیم گرفتم یه مدت دیگه نت نیام، نگران نشید.شایدم به یه مسافرت چند روزه برم.

برای موفقیت در امتحاناتم برام دعا کنید.

بعد از اینکه برگشتم جبران همه محبتهای شما عزیزان رو می کنم.فعلا

 

+ نوشته شده در  88/03/11ساعت 21:29  توسط ساناز  | 

اللهم اشف کل مریض

 

یا من اسمه دواء، و ذکره شفاء...

خدایا! خودت به داد همه مریضا برس... خودت این بیماری ها رو از میون بردار... 

خدایا! شفای همه بیماری ها دست خودته، تو خودت دکتر بیماری های لاعلاج و صعب العلاجی...

خدایا...

اي دوستان آبرودار در نزد حق، ازتون خواهش می کنم برای سلامتی بهترین دوست وبلاگیم تارای

عزیزم دعا كنيد .

من تا حالا از نزدیک ندیدمش اما صدای قشنگشو شنیدم، شما رو به امام زین العابدین ( ع ) سر

سجاده هاتون تارا رو فراموش نکنید.

 


خدا رو شکر حال تارای من خوبه و رو به بهبودی...اینم یه جورشه دیگه...

اونم مثل خیلیهای دیگه عاشقه، اما چه فایده؟ طرفش بویی از انسانیت و شرف و مردی نبرده...

دختر به اون نازی رو گذاشته و رفته...اما تارا پس از یک سال بازم منتظره که شاید برگرده.نمیخواد

باور کنه که اون برا همیشه رفته...

 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 20:47  توسط ساناز  | 

بازی می کنیم...

حس غريبي است دوست داشتن...

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي دانيم كسي با جان و دل دوستمان دارد

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده، به بازيش مي گيريم

هر چه او عاشق تر ، ما سر خوش تر

هر چه او دل نازكتر ، ما بي رحم تر

تقصير از ما نيست

تمامي قصه هاي عاشقانه اين گونه به گوشمان خوانده شده اند

تصوير مجنون بيدل و فرهاد كوه كن

نقش هاي آشناي ذهن ماست

يكديگر را مي آزاريم

ياد گرفته ايم كه معشوق هر چه غدارتر ، عاشق شيداترست

و عاشق هر چه خوارتر شود، عشق افسانه ماندگارتري خواهد شد

به شهوت تجربه عشقي سوزان

آتشي به پا مي كنيم

و عاشق را در خرمن نامهرباني و بي اعتنايي به مسلخ جنون عشق ميفرستيم. 
 
چه باك؟!!!

هر چه بيشتر بسوزد، خوش تر

شعله هاي سركش آتش سرمستمان مي كند

عيشمان مدام و حالمان  به كام:

واي چه خواستني ام من...!

هر چه زجرش مي دهم،  خم به ابرو نمي آورد!

هر چه نامهربانم ، او پرمهرتر نگاهم ميكند

مرحبا به من ! آفرين به من...! 

 ميرانمش، با مهر افزون تري به سوي من بازمي گردد

خوارش مي كنم، او به زيباترين نامها مي خواندم

بي وفايي مي كنم، صبورانه ستايشم مي كند

به بندش مي كشم، پروازم مي دهد

بيچاره! چه بيدلانه دلبري ام را خريدار است...!

چه مظلومانه بازيچه ي بازي ظالمانه ام شده است...!

بازي مي دهيم و به بازي مي گيريم
 
بازي مي كنيم و به بازي نمي گيريم...

 

+ نوشته شده در  88/03/05ساعت 11:51  توسط ساناز  | 

آیا ما به هم میرسیم یا...

  

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی  دیگر سرنوشت!

  این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم

و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد

چه تلخ است لحظه جدایی ما

و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...

 و آن سوی زندگی  یک علامت سوال؟

 در آخر قصه من و تو دیده می شود!

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟

 سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار

 و بگذار بعد از این همه غم و غصه  

و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم

 و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!

این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل

  آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی!

ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!

آنان که میخواهند عشق را تجربه کنند

باید  بدانند یک عاشق چرا مجنون است؟

 و یک معشوق چرا همیشه گریان؟

آری سرنوشت آنها همین است

 غم و غصه در لحظه های عاشقی!

 و آخر سر نمی دانم ...



        

 

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 8:52  توسط ساناز  | 

یک سال بزرگتر شدم...

 
 برای روز میلاد تن من، نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار و محبت، به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من

توای تنها نیاز زنده موندن، بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگر خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من

 
                     
 گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم.
 
گفتی اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم.
 
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟؟؟
 
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم.
 
گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند.
 
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم.
 
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم.
 
گفتم که ارزانتر از این، من با تو سودا می کنم.
 
گفتی اگر از کوی خود، روزی تو را گویم برو؟؟؟
 
گفتم که صد سال دگر،امروز و فردا می کنم...
 
 
+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 11:50  توسط ساناز  | 

نذار ازت جدا شم...

 

ساده تر از همیشه ، دل و زدم به دریا

میخوام که با تو باشم ، حتی تو خواب و رویا

این دفعه با تو هستم ، که با تو هم صدا شم

تو هم اسیر من باش ، نذار ازت جدا شم...

                                                   نذار ازت جدا شم...

                                                                         نذار ازت جدا شم...

من اومدم که با تو ، شعر سفر بسازم

مثل روزای اول ، دوباره دل ببازم

بریم یه جا که از ما ، کسی خبر نگیره

کوله ی راه و بردار ، بریم که خیلی دیره

ستاره رو نشون کن ، به یاد روز پرواز

روزی که با تو هستم ، که با تو میشه آغاز

پیرهن ماه و تن کن ، طعنه بزن به خورشید

قیامتی به پا کن ، اگه نگاتو دزدید

ساده تر از همیشه ، دل و زدم به دریا

میخوام که با تو باشم ، حتی تو خواب و رویا

این دفعه با تو هستم ، که با تو هم صدا شم

تو هم اسیر من باش ، نذار ازت جدا شم...

                                                   نذار ازت جدا شم...

                                                                         نذار ازت جدا شم...

 

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 20:41  توسط ساناز  | 

خدا رو دوست دارم...



 خدا رو مي خوام نه واسه اينكه ازش چيزي بخوام

 خدا رو مي خوام نه واسه مشكل و حل غصه هام

 خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

 خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت

 خدا رو ميخوام نه واسه خودم كه باشم يا برم

 خدا رو مي خوام نه واسه روزاي تلخ آخرم

 خدا رو ميخوام نه واسه سكه و سكو يا مقام

 خدا رو ميخوام كه فقط تو رو نگه داره برام

 خدا رو دوست دارم واسه اينكه تو رو بهم داده

 خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو يادم داده

 خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خيلي دوست داره

 خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نميزاره

 خدا رو دوست دارم واسه اينكه حواسش با منه

 خدا رو دوست دارم آخه هميشه لبخند ميزنه

 خدا رو دوست دارم واسه اينكه من و تو با هميم

 خدا رو دوست دارم كه مي دونه ما عاشق هميم


+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 22:18  توسط ساناز  | 

حرف آخر 87

 

اي آنکه به تدبير تو گردد ايام / اي ديده و دل از تو دگرگون مادام
اي آنکه به دست توست احوال جهان / حکمي بنما که گردد ايام به کام

و حالا درد دل من با خدا در لحظه تحويل سال...

خدای مهربانم ، در لحظه باشکوه تحویل سال نو ، دوست دارم با اولین کسی که سخن می گویم تو باشی تا شاید به برکت این گفتگو ، یادت روز به روز ، لحظه به لحظه همراه من باشد :

خدای مهربانم در این سال جدید اگر می خواهی عاشقم کنی ، عشقی بزرگ به من عطا فرما تا حس دوست داشتنم به تباهی نرود و قلبی بزرگ به فراخی همان عشق عطا کن تا عشق نیز به تباهی نرود .

و اگر قرار است در این سال جدید مرا با اسمی و رسمی پیش مردم عزیز گردانی،پیش از آن،روحم را با جامی لبالب فروتنی سیراب گردان تا این نام های زورگذر مرا غره نگرداند و پندار غلط بزرگ بینی مرا از یاد تو غافل نکند .

اما اگر حکمتت بر آنست تا در این سال جدید مرا با مصیبتی بیازمایی به من صبری جزیل عطا فرما تا در آن لحظات پر تنش درد آنگونه شکرگزار تو باشم که گویا در وفور نعمتم.

و اگر حکمتت بر آنست تا نعمتی را از من بازستانی و من عزیز کرده را به زیر بکشانی،به من آن اندازه عزت نفس و مناعت طبع عطا فرما تا جز در مقابل در گاه تو در مقابل احدی سر خم نکنم و نیازم جز در برابر وجود بی نیازت آشکار نشود

و اگر قرار است کاری بزرگ به عهده من گماشته شود به من زانوانی پر توان ، شانه هایی ستبر ، دستانی گرم و قلبی پر قدرت عطا فرما تا بدرستی از انجام امور فارغ آیم و حلاوت حس مفید بودن و کسی بودن ، روحم را غرق در لذت کند .

خداوندا در این سال جدید ، هر آن راهی که به سوی خیر منتهی می شود مقابل پایمان بگذار و هر آن راه که مقصدش ناکجاست از پیش پایمان بردار .

خداوندا ما تنها به دیدن ظاهر امور قادریم ، چه بسیار بر حقیقتهای زشت پامی فشاریم چرا که ظاهرش زیباست و چه بسیار از حقیقتهای زیبا می گریزیم چرا که ظاهرش پیش چشممان زشت جلوه می کند . این اصرارهای ناخردانه ما را نادیده بگیر و هر آنچه از خیر و نیکی و زیباییست به ما عطا کن و هر آنچه از شر و زشتی و ناپاکیست از ما دور نگه دار ..

خداوند خوبم ، سال جدید در حال تحویل است ، می خواهم پیش از همه عیدیم را از تو بگیرم ، دستان خالیم را مقابلت می گشایم ، چشمانم را می بندم و دیگر هر چه کرم توست ...

موقع تحویل سال به فرشته هایت بگو برایمان دعا کنند ، ما هنوز هفت سین سفره مان کامل نشده ، سرور ، صداقت ، صفا ، صمیمیت ، صبوری ، سرافرازی و سربلندی را تو در این سفره بگذار .

اصلا تمام سفر ه را بردار ، به جایش عشق بگذار ...

                                           

                                                                 به جایش عشق بگذار ...

 

از همه كساني كه امسال با كارهام ، حرفهام و رفتارم ناراحتشون كردم معذرت ميخوام.مخصوصا از …، گرچه اون هميشه منو با زخم زبونهاش ناراحت ميكنه ، اميدوارم همواره موفق و مويد باشي و طعم خوشبختي رو بچشي.تو براي من شكست و سرخوردگي رو پيش بيني ميكني ، اما من براي تو آرزوي پيروزي و سر بلندي ميكنم.با اينكه تو هم در وضع بوجود اومده مقصري اما من براي همه اتفاقاتي كه افتاده ازت معذرت ميخوام.می دونم میای و اینجارو میبینی خواهش ميكنم منو ببخش...          

       دوستان عيدتون مبارك باشه.

 

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 20:30  توسط ساناز 

يا مقلب القلوب و الابصار...

 

 

یک دسته گل مریم برداشتم یه جارو ساختم.

یه جارو با سیم عشق و تار محبت...

دلمو باهاش جارو میکنم.

گلها سیاه شدند.

از شدت غم سر گوشه ی دیوار گذاشتم...

و هنوز کسی نیست که دست خاکستری و سردم را بگیرد!

هنوز در کوچه های غمگین و نمناک بی کسی هایم تنها ترین واژه ها را زمزمه میکنم...

ای که از بودنت بودنم سبز و از نبودنت وجودم تار است...

 اكنون وجودم تار است...

شاید آن شب که به من گفتی تا بی نهایت نگاهت ، با توام خبر از تنهایی دل ماهی

قرمز نداشتی...

امسال من و ماهی با همیم...

باز هم یا مقلب القلوبی بی تو میخوانم به امید قلب و قلوبی که تنهایی را در بوي بهار

حس مي كنند...

 

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 16:38  توسط ساناز  |